bo2 bia2

خانوما ، آقایون سلام عرض شد . غرض از مزاحمت می خواستم به عرضتون برسونم که بد نیست وقتی به چشمان ناز خود زحمت خوندن این مطالب را میدهید به دستان خود هم زحمت تایپ نظر بدهید با تشکر dela_f

خبر خبر خبر

همگیتون امروز به یه جشن بزرگ دعوت شدین آدرسشم به قرار زیر است :

                                       http://khateratedela.persianblog.ir

(خ خ خ خاطرات ددد دلا )

نويسنده: dela _ f ? تاريخ: ۱۳۸۸/٧/۱٦ ? موضوع: ? لينک اين پست ? نظرات ()

خبر بسیار مهم

سلام سلام سلام


بجه ها یه خبر بسیار مهم


  وبلاگ خاطراتم راه افتاد   http://khateratedela.persianblog.ir    ( خ خ خ خاطرات ددد دلا )    به اونجا هم سر بزنید  راستی نظر یادتون نره هاااا     هم اینجا   هم اونجا نیشخند

اوجا هم هرکی خواست منو لینک کنه بعدش بهم خبر بده تا لینکش کنم چشمک

نويسنده: dela _ f ? تاريخ: ۱۳۸۸/٧/۱٥ ? موضوع: ? لينک اين پست ? نظرات ()

آثار زیبای هنرمند ایرانی مهرداد جمشیدی

سلام سلام سلام

 چرا این جوری نگام میکنید؟ نیشخند 
میدونم کمی که چه عرض کنم خیلی بد قول شدم   مثلا من قرار بود هر روز آپ کنم نیشخند

ولی خب وقتی فکر کردم دیدم هر روز نمیشه دیگه زبان


خب حالا به جای این حرفا چند تا خبر دارم براتون        حلم نکنید الان میگم

سه شنبه به تاریخ ١٣٨٨/٧/٧ ساعت ۵:۴۵ گواهینامم به دستم رسید          

    بزن دست رو

تشویق     هورا                        تشویق              تشویق

       تشویق                 تشویق                                         هورا

                    هورا                هورا                 تشویق  

      هورا                    تشویق                  هورا


قابل توجه همه اگه اگه منو اذیت کنین منم تیر بارونتون میکنم شیطان  

میگید چرا ؟  اصلا مگه تو تیر اندازی بلدی که بلوف می زنی ؟ متفکر

معلومه که بلدم امروز اولین جلسه ی تیر اندازیم بود پس با همتونم خوب حواستون رو جم کنید اگه اذیتم کنید یا از همه مهمتر  نظر ندین همتون رو تیر بارون می کنم شیطانشیطانشیطان      


حالا از شوخی بگذریم امروز یه سری نقاشی براتون گذاشتم اثر مهرداد جمشیدی

این آقا مهرداد ما در سال ١٣۴٩ در تهران متولد شد. او از دوران کودکی به نقاشی علاقه فراوان داشت و فارغ التحصیل رشته ی گرافیک هست و از سال ١٣۶٩ ( سال تولد من خجالت ) به صورت حرفه ای تحت تعلیم استاد مرتضی کاتوزیان به نقاشی پرداخت .

خب بچه ها قصه ی ما به سر رسید اما کسی عکسا رو ندید نیشخند 

برای دیدن عکسا به ادامه ی مطلب رجوع کنید در ضمن نظر یادتون نره اون وقت اون اسلحه ی نازم رو مجبورم در بیارمااااااااااااااا

نیشخنداز خود راضی




ادامه مطلب
نويسنده: dela _ f ? تاريخ: ۱۳۸۸/٧/٩ ? موضوع: ? لينک اين پست ? نظرات ()

بچه شتر !


روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت:

بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟
شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟
بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟
شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.
بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرد است؟
شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.
بچه شتر: چرا مژه های بلند و زخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.
شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم ها ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.
بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است... .
بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم... ...
شتر مادر: بپرس عزیزم.
بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟

نتیجه اخلاقی:
مهارت ها، علوم، توانایی ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید. پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟


نويسنده: dela _ f ? تاريخ: ۱۳۸۸/٧/٥ ? موضوع: ? لينک اين پست ? نظرات ()

امان از ما ایرونیها !

همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت.
وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره
کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره..
و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته
کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.
خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد.
کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت
" از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم"
و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟
ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته با اطمینان خاطر و با فقط 15.86 دلار پارک کنم.

 


نويسنده: dela _ f ? تاريخ: ۱۳۸۸/٧/٢ ? موضوع: ? لينک اين پست ? نظرات ()

خدایا ازت عیدی می خوام

خدایا تو این عید به این بزرگی  ازت یه عیدی می خوام یه عیدی که میدونم برات کاری نداره و با این کارت دل خیلی از آدما رو شاد می کنی چون میدونم الان خیلیا اینو ازت خواستن


خدایا همه ی مریضا رو شفا بده مخصوصا اون پسر کوچولوی 4 ماه هه ای که روز 3شنبه بستری میشه برای جراحی قلب

خدایا دل خوانوادشو شاد کن همین طور دل همه ی ما رو

خدایا دست رد به سینه ام نزن

خدایا چرا یه امانتی و میدی که اونوقت می خوای خیلی زود پسش بگیری؟ ؟


از همه ی شما دوستان عزیزی که این پست رو می خونین می خوام که برای این کوچولو دعا کنین



نويسنده: dela _ f ? تاريخ: ۱۳۸۸/٦/٢٩ ? موضوع: ? لينک اين پست ? نظرات ()

نقاشی های خارق العاده از Susan Rios

امروز یه سری نقاشی دیدم که دلم نیومد براتون نذارم

برین ادامه مطلب  لذتشو ببرید نیشخندماچ


ادامه مطلب
نويسنده: dela _ f ? تاريخ: ۱۳۸۸/٦/٢٥ ? موضوع: ? لينک اين پست ? نظرات ()

هم اتاقی بیمارستان

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.
هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه می گرفت. این پنجره ، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحی شان در آب سر گرم بودند. درختان کهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد ، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.روزها و هفته ها سپری شد.

یک روز صبح ، پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود ، جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد.آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در کمال تعجت ، او با یک دیوار مواجه شد. مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند ! پرستار پاسخ داد: شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند


ای کاش الانم آدما به هم نوعانشون کمک می کردن و حس همدردی داشتن   البته هنوز بعضیا اینجوری هستن ولی تعدادشون اندک شمار است ناراحت


نويسنده: dela _ f ? تاريخ: ۱۳۸۸/٦/٢۳ ? موضوع: ? لينک اين پست ? نظرات ()


© All Rights Reserved to bo2bo2bo2bia2.Blogfa.com / Theme by:
bahar-20


منبع کدهای وبلاگ

%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1%20%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA

%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1%20%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA